
قسمت چهارم کتاب رهکار های زندگی اثر محمد علوی
برای محکم کاری توضیح میدهم در این کتاب از نقد های متداول تا امثال وحکم وطنز برای چاشنی مطالب نیز استفاده میگردد
باز هم تکرار میکنم منظورم از نبشتن این کتاب ارشاد کسی ویا انتقاد از افراد خاصی نمی با شد که مورد رنجش خواننده گان متفا وت واقع گردد بلکه حقایقی از زندگی میباشد که خوب ها وبدهای زندگی مانند پر جم های فرهنگی آداب ورسوم ملل مختلف بشری شده است
وبرای خودم ورزشی در نگر ش های گو نا گون شعورم میباشد تا زمانیکه شعورم گر فتار رخوت از پیر شدن ماشین بدنم نگردیده است این خاطرات را تحت عنواان رهکار های زندگی خود مان مینویسم چون خاطرات زندگی هرانسانی در جای خودش(( بقول شاعر وعارف تاریخ گذشته ایران هر ورقش دفتری زرینی میباشد از معرفت کردگار))(( البته جناب ایشان سروده اند برگ درختان سبز هر ورقش دفتری است از معرفت کردگار
و لذا در این قسمت این کتاب سه خاطره مینویسم از خاطرات معاصر متصل به دوره فعلی خودمان از افراد متفا وت وطنمان که در دفتر زندگی ملت ایران هریک به نحوی جای خودش را دارد که برای هر عا قلی ا شاره عبرت آموزی میباشد
************************************************
اولین خات طره مربوط به سه نفر رجل سیاسی واشرافی کشور مان بنام های یک ارمنی بنام کتابچی باشی که یک اینگلیسی بنام دارسی را مربوط کرد به صدراعظم خوشنام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کشورمان جناب آقای اتابک وایشان هم این دونفر را معرفی نمودند به شاهنشاه جمجاه در پوست مغول فرورفته قا جار بنام نامی اعلیحضرت قدر شوکت قوی منصب اشاقه باش المظقر الدین شاه قاجارکه جناب ایشان طغرای غارت نفت وحیثیت ملی مارا به جناب دارسی اامضا ء فر مودند واز آن تاریخ تا به امروز وفرداهای دگر مارا به اسیری اقتصادی و اجتماعی وسیاسی کشور فخیمه انگلیس وشغالان اطرافشان گر فتار فر مو دند
دومین خاطره مر بوط میشود به رجل سیاسی وپر افتخار دیگر حکو مت قاجار که قرار داد ننگین تر از قرار دادهای تر کمان چا و گلستان واگذاری 18 شهر ا یران را به روسیه تزاری بوسیله خا قان نبن خا قان فتحعلیشاه فرزند زاده حسینقلی خان قا جار اشاقه باش به روسیه که جناب وثوق الدوله صدر اعظم احمدک قاجارنوه ا لمظفر الدین شاه وفر زند محمد علیشاه مروج توپ بستن مجلس ایران وپنا هنده شدن این شهنشاه غا صب جمشاهان دیگر ایران که قرار داد دو تقسیم خدا پسندانه از نظر ایشان شمال ایران به روسیه تزاری و جنوب به مستعمره چی خو شنام انگلیس که مقا ومت مردم ایران مخصوصا دلورایان بوشهر این بی حیای نوکر اجنبی را ناکام نمودند
وخاطره سوم بسیار جالب است که متاسفانه در تاریخ مدون ایران بثبت نرسیده است وخود اینجانب در سن 14 سالگی شاهد اولین خاطره از تمدن و فرهنگ وعرق ملی وشجاعت و عظمت یک کفاش هفده هجده ساله ایرانی در خیابان شاه آ باد مابین چهار راه مخبر الدوله ومیدان بهارستان ومجلس شورای ملی بوده ام را برای شما مینویسم تا یاد مانی باشد که بدانید اگر امروز ایران زنده است بوجود امثال این جوانان که ا ایران را زنده نگاه داشته اند نه رجال خرکچی چون اتابک و وثوق الدوله وسلطنه های پر طمطراق نشان بند عهد قاجار
و داستان از این قرار است ... سال سال 1322شسی بودومن وارد چهاردهمین سال زندگی فعلی خودم شده بودم.. یکروز بهاری فکر میکنم ماه اردیبهشت بود بعد از ظهری بود که از دبیرستان محل زندگی مان کوچه نصیر الدوله مابین سرچشمه وخیابان برق نرسیده به سه راه امین حضور آمدم سر چشمه بطرف شمال تارسیدم به میدان بهارستان و ارد خیابان شاه آ باد شدم
اگراینگونه که توضیح میدهم منظورم تجسم تهران قدیم است .. که ای محل مرکز تهران و هم تفریح گاه وثقل سیاستهای کشور و اقتصاد وفرهنگ جامعه آن روزگار سصت هفتاد سال قبل تهران بود که دراین مجموعه چهار راهی بودکه عربش بطرف لاله زار محل تفریح مردم میرفت و همجنین متصل به خیابان فردوسی وسفارت انگلیس وشرقش مجلس شورای ملی بود وجنوبش خیابان اکباتان منتهی میشد به مرکز سوق الجیشی سفارت روس واقع در پامنار تهران ... در کنار خیابان شاه آ باد دست فروشانی بودند از میوه فروش و آ جیل فروش تا دکه های فروش سیگار و تنقلات مردم در کنار این خیابان قهر مان بینام ونشان ایران نشسته بود در حال پینه دوزی و واکس زدن کفش های مردم سنی داشت مابین 17 تا 18 سال زیبا و پر غرور چون مجسمه خدایان کوه المپ یو نان من بانظاره این جوان مئودب ومغرور خودم را در مقابل کورئش ودار یوش دو قهرمان سازنده ایران سر فراز میدیم بی اختیار بدر ختی تکیه داده بودم
حانمی که چادر مشکی بسیا ر شیک برسر وپاکتی مملو از سیب های قرمزی که از یک تحاف اولاغ دار خریده بود در کنار خیابان منتظر رسیدن درشکه بود (((توجه داشته باشید توجه داشته باشید عهد عهد پادشاهان پهلوی بودو دوران باصطلاح بی حجابی اجباری))))))
که ناگهان یک درشکه از راه رسید ودونفر برای نگاهداشتن آن بطرف سورچی دست بلند کردند اولین نفر همین خا نم چادر مشکی بر سر بود و دومی یک درجه دار مست روس تحاجم کننده بوطنمان بود سور چی درشکه بدون اعتنا به سز باز روس جلوی ابن خانم ایستاد واوراسوارکرد که تراژ دی زور گیری سرباز اشغالگر وطنمان شروع شد وفحش های رکیک روسی بود که نثار در شکه چی میکرد و مستانه دهانه اسبهار گرفت وپرید توی درشکه ودست خانم ایرانی را گرفت وپرتش گرد توی جوب کنار خیابان
ومن نظری بجوان پینه دوز انداختم او بایک فریاد ای بیغیرت با گزن کفاشی خودش را انداخت توی درشکه دستهایش با گزن بالا میرفت و خون فواره میزد ثانیه ئی دیگر نعش سر باز محاجم روس کنار خیابان افتاد وفر یاد الله واکبر از د هان خلق خدا عرش خدارا لرزاند وجوان کفاش را دست بدست از خیا بان بجای امن بردند وخانم مجروح را حم روانه بیمارستان نمو دند وکلیه مغازه ها ظرف جند دقیقه بسته وتعطیل شد ومن دیگر این جوان را ندیدم
ولی اکنون مدت 70 سال است در خیالم مجسم میکنم دلقکان حراست کننده ملت ایران را با مقایسه جوانان وطن که بقول عارف قزوینی از خون جوانان وطن لاله دمیده وامروز را که فرزندان همین جوانان پینه دوز فاتحه خواندند بکید دشمنان ایران که حتی یک وجب خاک وطن را به صد دام ندادند ومقایسه میکنم رجال نامی وطن را که چگونه با غرور ونکبر زندگی میکنند وخجالت نمیکشند از جوانانی که باخون خود برگلزار این وطن مجروح پایمال شده لاله ها کاشتند وباز لاله ها خواهند کاشت ومن چز اشک شوق هدیه ئی ندارم که در خا کپای این عشاق وطن تقدیم نمایم




